مرداد

ما بدهکاریم

به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند

معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟

و نگفتیم

چون که مرداد

گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است...

"حسین پناهی"

مرغ دریا

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت 

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت


خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

ادامه نوشته

برق چشم ها


اگر جای مروت نیست با دنیا مدارا کن

به جای دلخوری از تنگ بیرون را تماشا کن

دل از اعماق دریای صدف‌های تهی بردار

همین‌جا در کویر خویش مروارید پیدا کن

چه شوری بهتر از برخورد برق چشم‌ها باهم

نگاهش را تماشا کن، اگر فهمید حاشا کن

من از مرگی سخن گفتم که پیش از مرگ می‌آید

به «آه عشق» کاری برتر از اعجاز عیسا کن

خطر کن! زندگی بی او چه فرقی می‌کند با مرگ

به اسم صبر، کم با زندگی امروز و فردا کن

"فاضل نظری"

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟

دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟ 

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟ 

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین

شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟ 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌

گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

"مهدی فرجی"


قاصدک


قاصدک هان چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی اما اما

گرد بام و بر من

بی ثمر می گردی . . .

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیّار یاری

برو آنجا که بود چشم و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قادصک

در دلم من

همه کورند و کرند . . .

 

ادامه نوشته

امان که اگر در گلو بماند نان!

خدا ! به حق دل عاشقان سرگردان

مرا به آنچه که بودم دوباره برگردان


به  کدخدایی ِ آبادی ِ به دور از عشق

نه این رعیّت ِخانه خراب و سرگردان


یقین که عشق و غمش حکم نان انسان است

ولی امان که اگر در گلو بماند نان!


جناب ِعشق عجب باغبان بی رحمیست

دو لاله چیدن از آن باغ و اینهمه تاوان؟!


به قدر قدرت هرکس ستم سزاوار است

مگر که بید چه دارد برابر طوفان؟!


خدا ! بریده ام از عشق و زندگی دیگر

به آیه آیۀ  توبه، به جان الرّحمن


 " علی حیات بخش"

با من ...

با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج

حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج

 

ای موج پریشان تو دریای خروشان

بگذار مرا غرق کند این شب مواج

 

یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم

یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج

 

ای کشتۀ سوزاندۀ بر باد سپرده

جز عشق نیاموختی از قصه حلاج

 

یک بار دگر کاش به ساحل برسانی

صندوقچه ای را که رها گشته در امواج

 

 "فاضل نظری"


نصیحت

مردم اغلب بی انصاف و بی منطق و خود محورند، آنان را ببخش

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند،ولی مهربان باش

اگر شریف و درست کار باشی فریبت میدهند، ولی شریف و درست کار باش

نیکی های امروزت را فراموش میکنند ، ولی نیکو کار باش

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر کافی نباشد

و در نهایت میبینی هر آنچه که هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو ومردم

                                              "کوروش کبیر"